تبلیغات
پیش مـــــــــــــــا بمون


پیش مـــــــــــــــا بمون

خداوندا امشب در خلوت تنهایی هایم با چشم تمنا و دست نیاز به كرم بخشش ات گشوده ام،خودت كمكم كن...

در دفتر زندگی ات برای سفید ماندن صفحه ی غصه هایت همیشه دعا 

می کنم.....


نوشته شده در چهارشنبه 12 مرداد 1390 ساعت 11:17 ب.ظ توسط زهـــــرا نظریادت نره !!!!!! | |

ماهی گیری.....(به این میگن یه زن باهوش!!!!!!!!!!)

مردی باهمسرش درخانه تماس گرفت وگفت:عزیزم ازمن خواسته شده که بارئیس وچندتااز دوستانش برای ماهیگیری به

کانادابرویم.مابه مدت یک هفته انجا خواهیم بود.این فرصت خوبی است تاارتقای شغلی که منتظرش بودم بگیرم بنابراین

لطفالباسهای کافی برای یک هفته برایم بردارووسایل ماهیگیری مراهم اماده کن.ما از اداره حرکت خواهیم کردومن سر راه

وسایلم را از خانه برخواهم داشت،راستی لطفا ان لباسهای راحتی ابریشمی ابی رنگم راهم بردار.زن باخودش فکر کردکه

این مسئله یک کم غیر طبیعی هست اما به خاطراین که نشان دهد همسرخوبی است دقیقاکارهایی که همسرش خواسته بود

انجام داد.هفته بعدمردبه خانه امد،یک کمی خسته به نظرمیرسیداماظاهرش خوب ومرتب بود.همسرش به او خوش امد

گفت وازاو پرسیدکه ایااو ماهی گرفته است یانه؟؟؟.مردگفت:بله تعدادزیادی ماهی قزل الا،چندتایی ماهی فلس ابی وچندتا

هم اره ماهی گرفتیم.اماچرا اون لباس راحتی که گفته بودم برایم نگذاشتی؟؟

جواب زن خیلی جالب بود....زن جواب داد:گذاشتم،لباسهای راحتی روتوی جعبه وسایل ماهیگیری

ات گذاشته

بودم.......ای ول بابا عجب زنی داشته!!!!!!!!!!!!!


نوشته شده در جمعه 4 اسفند 1391 ساعت 09:13 ب.ظ توسط زهـــــرا نظرات | |

دست به دامان خدا که میشوم چیزی درونم آهسته میگوید...نترس...ازباختن تادوباره ساختن فاصله ای نیست.


نوشته شده در یکشنبه 24 دی 1391 ساعت 08:48 ب.ظ توسط زهـــــرا نظرات | |

              

قصه از حنجره ایست

که گره خورده به بغض

یک طرف فاصله ها

یک طرف خاطره ها

اخرین حرف تو چیست که به آن تکیه کنم؟!

حرف من دیدن پرواز تو در فرداهاست....


نوشته شده در یکشنبه 5 شهریور 1391 ساعت 02:44 ب.ظ توسط زهـــــرا نظرات | |

سیاست

یک روز یک پسر کوچولوکه می خواست انشاءبنویسه از پدرش میپرسه:پدرجون لطفا

برای من بگید سیاست یعنی چی؟پدرش فکرمیکنه ومیگه:بهترین راهاینه که من برای تو

یک مثال درمورد خانواده خودمون بزنم که تومتوجه سیاست بشی.من حکومت

هستم،چون همه چیز رودرخونه من تعیین میکنم.مامانت جامعه هست،چون کارهای خونه

رواون اداره میکنه.کلفتمون ملت فقیر وپابرهنه هست،چون از صبح تا شب کارمیکنه

وهیچی نداره.توروشنفکری چون داری درس میخونی وپسر فهمیده ای هستی.داداش

کوچیکت هم که دوسالش هست،نسل آینده است.


امیدوارم متوجه شده باشی که منظورم چی هست وفردابتونی دراین مورد بیشترفکر

کنی.پسرککوچولونصف شب باصدای برادرکوچکش ازخواب میپره.میره به اتاق برادرش

ومیبینه زیرش روکثیف کرده وداره توی خرابی خودش دست وپا میزنه.میره توی اتاق

خواب پدرومادرش ومیبینه پدرش توی تخت نیست ومادش به خواب عمیقی فرورفته

وهرکار میکنه مادرش از خواب بیدار نمیشه...


میره توی اتاق کلفتشون که اونو بیدار کنه میبینه باباش توی تخت کلفتشون خوابیده

و...؟؟؟؟؟؟


میره وسرجاش میخوابه وفرداصبح از خواب بیدار میشه.باباش ازش میپرسه :پسرم

فهمیدی سیاست چیست؟پسرمیگه: بله پدر،دیشب فهمیدم که سیاست چی هست.سیاست

یعنی اینکه حکومت،ترتیب ملت فقیررومیده درحالی که جامعه به خواب عمیقی فرو رفته

وروشنفکر هرکاری میکنه نمی تونه جامعه رو بیدار کنه،ونسل آینده داره توی کثافتی

دست وپا میزنه که جامعه با بی خیالی تمام مصلحت را براین ترجیح داده است...


نوشته شده در یکشنبه 5 شهریور 1391 ساعت 05:04 ق.ظ توسط زهـــــرا نظرات | |

مطلبی جالب درباره ی زن ومرد ایرانی

وقتی یه مرد معتاد میشه:اگه زنش بودوبه فکر زندگیش بوداین بیچاره به این روزنمی

افتادبدبختی اینارو به این روز میکشه!!!!!



وقتی یه زن معتاد میشه:ای وای!!!خاک بر سرش!بیچاره شوهرش دلش به چی خوشه!چه

جوری اینو تحمل میکنه!



وقتی یه دختر یه کم به خودش میرسه:اوه!اوه!ننه باباداشت جمش میکردن!ایناهمش واسه

جلب توجه دیگه!!اینا دنیاوآخرت ندارن که!!!!



وقتی یه پسرتیپ میزنه:چه پسرخوش پوشیه...هزارماشاا...چه تیپی داره میمیرن واسش

دخترا...



وقتی یه دختر از دار دنیایه دونه دوست پسر داره:چی بگم والا!!حجب وحیادیگه جا نداره

تواین مملکت!دیدیش ...بزاردهنم بسته باشه...



وقتی یه پسر 10تا دوست دختر داره:بزنم به تخته اینقدرخاطرخواه داره خداوکیلی بهترین

دخترا میرن طرفش...ولش نمیکنن که....



وقتی آقای محترم خیابون روباپیست اتومبیلرانی اشتباه میگیرن:لامذهب عجب دست فرمونی

داره....



وقتی یه خانم مثلایادش بره راهنما بزنه: بابابروآشپزخونه سبزیتوبپز..!والا!!!!!


وقتی بچه خوب تربیت شده باشه:میبینی؟بچه ام مثل باباشه اصلاموفقیت توخانواده ما

ارثیه...



وقتی بچه تویه درس نمرش بشه19/75:بله دیگه!خانم یا پی قروفرشه یابااین دوست

موستاش درحال فک زدن وولگردیه....



وقتی تویه جمع آقاپسری سروزبون دارداره مجلس روگرم میکنه:هزارماشاا...روابط

عمومیش بیسته!!!!



شرایط بالا برای یه دختر:اوه اوه!لوده سبک!!خانم باش..

نوشته شده در یکشنبه 11 تیر 1391 ساعت 05:46 ق.ظ توسط زهـــــرا نظز بده دیگه!!! | |



عشق،سه حرف بی ربط ،اما کنار هم.

عشق،سه واژه ی واژگون،اما برای هم.

عشق،كلمه ای كوتاه،اما به وسعت روح كهكشان.

عشق،الفبای یخ زده بر روی كاغذ،

اما آتشی گرم برای روح حوا.

عشق،دوست داشتن من برای تو،

اما انتظار فرو رفتن در تو برای من...
       
              ******
زاب

وجودم تاریك است.

درست مثل رنگ خالص بدی.

خبر از معجزه نیست.

ناجی من فراری شده.

از بس كه كلاغ روی با سیاه بود،

سایه اش ارزان خود را به باد فروخت.

حالا،هوا نیز برایم سنگین است.

حتی،نگاه ستاره نیز سنگین است.

چه كنم باقلب سیاهم؟!

كه اگر اندكی روشن می نمود،

تو از آن نمی گریختی.

اما ای كاش میدانستی،

قلبم به خاطر شعله های جان گداز عشق سوخت.

وان چیزی كه تو دیدی خاكستر سیاهش بود،

نه وجودی كه در اوج سیاهی عاشق مانده!


نوشته شده در سه شنبه 4 بهمن 1390 ساعت 04:27 ق.ظ توسط زهـــــرا نظر فراموش نشه! | |


 من تنها نیستم, اشکهایم را دارم,

اشکهایی که از غم تو بر گونه هایم جاری است من تنها نیستم,

لحظه ها را دارم, لحظه هایی که یکی پس از دیگری عاشقانه می میرند

تا حجم فاصله را کمرنگ تر کنند.

من تنها نیستم چرا که خیالت حتی یک نفس از من غافل نمی شود.

چقدر دوست دارم لحظه هایی را که دلتنگ چشمانت می شوم.

هر لحظه دوریت برایم یک دنیا دلتنگی است و چقدر صبور است دل من,

چرا که به اندازه تمام لحظه های عاشق بودنم از تو دور هستم .

ولی من باز چشم براهم...


چشم به راهم تا آرامش را به قلب من هدیه کنی...

نوشته شده در دوشنبه 23 آبان 1390 ساعت 06:55 ب.ظ توسط زهـــــرا نظرات | |

وقتی دوقلوها به دنیا آمدند،وضع مالی خوبی نداشت وخودش را به هر دری میزدتابتواند

مخارج شیرخشك وپوشك آنهارا تهیه كند.

تامین مخارج دوتابچه آن هم با دست فروشی،كارساده ای نبود،اما زد و یك كار خوب پیدا

كرد.به عنوان مستخدم توی یك خانه پذیرفته شد،هم غذایش را در آن خانه می خوردهم

حقوق خوبی می گرفت،هم آقاوهم خانم خانه به اشكال مختلف حمایتش می كردند.

كم كم رخت ولباسش نو شدوگذشته ها كه یادش رفت،به فكر افتاد:نگهداری ازدوتا بچه

دوقلو،برای همسرم وقتی باقی نمی گذارد كه به من برسد،كلفت همسایه زن بدی


نیست،اتفاقاشوهرهم ندارد،اگرازاو خواستگاری كنم،بعیداست قبول نكند....

نوشته شده در سه شنبه 15 شهریور 1390 ساعت 05:29 ق.ظ توسط زهـــــرا می دونم كه می خواهی نظر بدی! | |

راننده مسافركش،دلش پربودودرحالی كه با حرص به سیگارپك میزد،ادامه

داد:ـآدمهاچقدر بی انصاف شده اند.همه به فكرخودشان هستند.به صاحبخانه میگویم كولر

خانه ات رادرست كن،می گویدهمین است كه هست.به صاحبكار می گویم حقوقی كه

میدهی كفاف مخارج زندگی را نمیدهد،می گوید همین است كه هست...به خدااگر

خودمان رادر زندگی جای طرف مقابل بگذاریم،دنیا گلستان می شود....

ببخشیدآقا...من پیاده می شوم.

توقف كرد،درحال پیاده شدن یك اسكناس دوهزارتومانی به راننده دادم وهنوز دررادرست

نبسته بودم كه گازاتومبیل راگرفت ورفت.لبخندتلخی بی اراده برلبم نقش بست وزیرلب

زمزمه كردم:

ـهمین است كه هست!!

نوشته شده در شنبه 12 شهریور 1390 ساعت 05:08 ق.ظ توسط زهـــــرا نظر دهی آزاد،آزاد است!!! | |

4سالگی:پدرمن ازعهده ی همه كارها برمی آید.

5سالگی:پدرمن همه چیز میداند.

6سالگی:پدرمن از همه پدرها باهوش تر است.

8سالگی:پدر من همه چیزها راكامل نمی داند.

10سالگی:دورانی كه درآن پدرمن بزرگ شده است با امروزكاملافرق دارد.

12سالگی:خوب پدرمن هیچ چیز نمیداند.

14سالگی:اویك انسان قدیمی است.

20سالگی:پدرم دیگر كاملا پیرشده است.

25سالگی:پدرم دراین مورد آگاهی چندانی نداردامابه هرحال بهتر است او هم باشد.

30سالگی:شایدبهتر باشد نظر پدرم را بپرسم،هرچه باشد او تجربه های بسیاری دارد.

40سالگی:نمی دانم پدرم چگونه از عهده این كار برمی آمد.واقعااوانسان عاقل وباتجربه

ای بود.

50سالگی:حاضرم برای اینكه دوباره پدرم دركنارم باشدوبامن حرف بزندتمام زندگی ام

رابدهم.

واقعااین جوریه؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!

 


نوشته شده در چهارشنبه 9 شهریور 1390 ساعت 04:27 ق.ظ توسط زهـــــرا می دونم كه می خواهی نظر بدی! | |

بعداز ظهر شنبه بودوهوا آفتابی.دوستم بابی لویس،آن پدر نمونه بچه هایش را برای بازی

گلف برده بود.به باجه بلیت فروشی كه رسیدپرسید:ورودی چقدر است؟ـسه دلار برای

خودتان وسه دلاربرای بچه های شش سال به بالا.بچه های شش ساله وكوچكترهم نیازی

به بلیت ندارند.بچه های شما چند ساله اند؟دوستم گفت:این آقا وكیله سه سالشه واون آقا

دكتره هفت سالشه.پس بایدشش دلار بدم.بلیت فروش گفت:گنجی،چیزی پیدا

كردی؟میتونستی سه دلار رو به جیب بزنی،میتونستی بگی این آقا دكتره شش سالشه،من

كه تفاوتش رو نمی فهمیدم؟بابی در جواب گفت:درست است اما بچه ها كه می فهمند.

نوشته شده در یکشنبه 6 شهریور 1390 ساعت 05:15 ق.ظ توسط زهـــــرا سبد نظر!! | |


*اگر بچه هابا سرزنش وملامت بزرگ شوند،یاد میگیرند كه محكوم كنند.

*اگر با تنفر بزرگ شوند،یاد میگیرند كه ستیزه جو باشند.

*اگر با ترس بزرك شوند،همیشه نگران بودن را می آموزند.

*اگر با تاسف بزرگ شوند،همیشه برای خود متاسف خواهد بود.

*اگر با تمسخر بزرگ شوند،كمروبودنرا می آموزند.

*اگربا حسادت بزرگ شوند،به همه رشك خواهد برد.

*اگربا شرمندگی بزرگ شوند،می آموزندكه همیشه احساس گناه كنند.

*اگربا بردباری بزرگ شوند،صبوری رامی آموزند.

*اگربا تشویق بزرگ شوند،اعتماد به نفس خواهند داشت.

*اگربا تحسین بزرگ شوند،قدرشناس خواهند شد.

*اگرآنها را تایید كنیم،عشق را در خودخواهند یافت.

*اگراحساسات آنها را بپذیریم،عشق را جهان می یابند.

*اگربا درك وشناخت بزرگ شوند،هدفدارخواهند شد.

*اگر زندگی را با آنها تقسیم كنیم،یاد میگیرند كه بخشنده باشند .

*اگر باصداقت ومروت بزرگ شوند،به خود ایمان خواهند آورد.

راستی بچه های شماچطور بزرگ می شوند؟!...



نوشته شده در پنجشنبه 3 شهریور 1390 ساعت 04:57 ق.ظ توسط زهـــــرا یه نظر كوچولو!!!!!!! | |




استادی ازشاگردانش پرسید:چراما وقتی عصبانی هستیم،داد میزنیم؟چرامردم هنگامی كه

خشمگین هستند،صدایشان را بلند می كنندوسرهم داد می كشند؟

شاگردان فكر كردندو هر كدام جوابهایی دادند اما پاسخ های هیچ كدام استاد را راضی

نكرد.سرانجام او چنین توضیح داد هنگامی كه دو نفر از دست یكدیگر عصبانی هستند

قلبهایشان از یكدیگر فاصله میگیرد.آنان برای این كه فاصله را جبران كنند،مجبورند داد

بزنند.هر چه میزان عصبانیت وخشم بیشتر باشد،این فاصله بیشتر است وآنان باید

صدایشان را بلندتر كنند.هنگامی كه دو نفرعاشق همدیگر باشند،سر هم داد نمی زنند،بلكه

به آرامی باهم صحبت می كنند چون قلبهایشان خیلی به هم نزدیك است.به عبارتی فاصله

قلب هایشان بسیار كم است.استاد ادامه داد:هنگامی كه عشقشان به یكدیگر بیشتر شد،آنان

حتی حرف معمولی هم با یكدیگر نمی زنندوفقط در گوش هم نجوامیكنندوعشقشان باز هم

به یكدیگر بیشتر می شود.

سرانجام،حتی از نجوا كردن هم بی نیاز میشوند وفقط به یكدیگر نگاه می كنند.این

هنگامی است كه دیگر هیچ فاصله ای بین قلب های آنان باقی نمانده باشد.  


نوشته شده در دوشنبه 31 مرداد 1390 ساعت 04:53 ق.ظ توسط زهـــــرا یه نظر كوچولو!!!!!!! | |




كلاغی پرید وگم شد

سیاهی او در غروب


                                                              وبرق نگاهش چورعد
                   
                         
دل نازك ابرهارادرید               كلاغ


دلش هر غروب ازخودش می گرفت

از این كه چرا اسم او

پاكی بهاری نداشت

صدایی شبیه قناری نداشت....
                                    

نوشته شده در جمعه 28 مرداد 1390 ساعت 01:13 ب.ظ توسط زهـــــرا سبد نظر!! | |


                                                                                                                                                                                   


در رویاهایم همیشه تورا می بینم

در كوچه پس كوچه های پاییز

سرشاراز عطر دل انگیز بهاران

امامن بی هیچ رویا

در اوج خزانی ترین پاییزم.....

نوشته شده در جمعه 28 مرداد 1390 ساعت 01:04 ب.ظ توسط زهـــــرا می دونم كه می خواهی نظر بدی! | |














میروی تا با نبودن عشق را پرپر كنی

میروی با اشك حسرت دیده ام را تر كنی


آن همه گفتی نگاهت با نگاهم زنده است

من نباشم می توانی روز ها را سر كنی

در نبودت گریه كردم آینه احساس كرد

آینه شوگریه امرا حس كنی باوركنی

سبزدر عشقت شدم كم كم تودانستی ولی

عاقبت می خواستی در قلب من خنجر كنی

بعد تودرسینه نامت می شودیك خاطره

كاش می شدقصه عشق مرا باور كنی

نوشته شده در جمعه 28 مرداد 1390 ساعت 12:32 ب.ظ توسط زهـــــرا لطفا یه نظر!!! | |

گفتم درگروه خودچه كاره ای؟

ـ دروازبان دلم!

ـ این هم شدكار؟ بروتوخط حمله.

ـ فكرم ازدروازه مطمئن نیست،دلم یه دروازه است،اگه 

كنترل نكنم،میبینی پی درپی گل میخورم.

ـ مثلا چه گلی؟

ـ گل گناه،گل هوس،گل غرور،گل دوستی های حساب

نشده،گل غفلت از آینده و آخرت!

ـ چطوره جمع بشیم وبا تیم ابلیس مسابقه بدیم؟

ـ به شرط اینكه خودم دروازه بان باشم،چون می دونم از چه

زاویه ای توپ گناه رو به طرف دروازه دلها شوت می

كنن.

ـ قبول ولی از كجا این تجربه رو كسب كردی؟

ـ زاویه ی حمله ی ابلیس غفلته.

ـ پس تو خط دفاع رو بیشتر دوست داری!

ـ آدم اگه نتونه دفاع خوبی داشته باشه،مهاجم خوبی هم نمی

شه.

ـ دیگه كدوم زاویه روباید مراقب بود؟

 ـ خواهی نخوری ز تیم ابلیس شكست/باید به دفاع از دل و

دیده نشست/چون شوت شود به سوی دل توپ گناه/دروازه

ی دل به روی آن باید بست/.

 


نوشته شده در سه شنبه 25 مرداد 1390 ساعت 06:31 ق.ظ توسط زهـــــرا نظریادت نره! | |


درمجسمه هایی كه برای یادبود سرباز ها می

سازند:

اگر2پای اسب بالا باشد،آن سربازدر میدان جنگ كشته شده.

اگر 1 پای اسب بالا باشد سرباز بر اثرجراحات ناشی از جنگ

مرده.

اگر 4پای اسب روی زمین باشد،آن سرباز به مرگ طبیعی مرده.

نوشته شده در سه شنبه 25 مرداد 1390 ساعت 05:26 ق.ظ توسط زهـــــرا نظر دهی آزاد،آزاد است!!! | |


                               





 گل لاله:عاشق واقعی(نماد كشور هلند)




                                                                   









    رز سرخ:عشق وزیبایی(ایران)

ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 22 مرداد 1390 ساعت 12:05 ب.ظ توسط زهـــــرا یه شاخه گل لطفا... | |

شده تا حالا كسی رو مسخره كرده باشید كه دارد دكترای زنبور

داری می خواند؟برای خالی كردن عقده پسر عمویتان كه فوق

لیسانس معماری دارد را با بنای سر كوچه تان مقایسه كرده اید؟

برای بچه های رشته ی پرورش شتر مرغ جوك ساخته اید؟....


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 21 مرداد 1390 ساعت 07:57 ق.ظ توسط زهـــــرا لطفا یه نظر!!!!!!!!!!!! | |


آخرین مطالب
» .
» .
» تقدیم به دوستای گلم!!
» .
» .
» نخستین شعله
» من اومدم......
» رخت ولباس نو
» همین است كه هست
» تفكرات در سنین مختلف در مورد پدر
» آنچه هستید خود فریاد میزند..
» بچه ها...
» وقتی هیچ فاصله ای نیست...
» كلاغ..
» رویای تو...
» میروی....
» تیم ابلیس!
» اطلاعاتی برای ندانستن
» راز هایی از هدیه دادن گل ها
» رشته ی كفن ودفن!!؟!!!!!؟

Design By : RoozGozar.com